|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم . دلیل آ نکردن اون هفته بی حالی و بی حوصلگیم بود . نمی دونم چم بود ولی با خودمم مشکل داشتم چه برسه به فریبرز . خوب ۵ شنبه رو هم مرخصی گرفتم و نیومدم . چهارشنبه غروب خواهرم بهم زنگ زد گفت می خواد بیاد خونمون . خولاصه غروب با هم رفتیم و چشمتون روز بد نبینه بارونم که می اومد افتادیم تو ترافیک . بد ترافیکی . ولی خوب خیلی با هم حرف زدیم و دلمون خونک شد از حرفایی که از دلمون آوردیم بیرون . خواهرم گفت دلش برا مادرشوهر من تنگ شده رفتیم اول اونجا و بعدش رفتیم خونه خودمون . شب کلی ۳ نفری ( من و فریبرز و خواهرم ) مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم . فریبرز شب رفت پیش اون یکی زنش صبم که یه صبونه توپ زدیم ۲ نفری و کلی حرررررررررررررررررف و اون قبل ناهار رفت خونه مامانم (خونه خودشون دیگه) . باشگاه داشتم ولی همسایمون منو دعوت کرده بود ختم انعام خونش . به فریبرز گفتم گفت که زشته حالا دعوتت کرده برو این شد که منم رفتم . البت رفته بودم حمام و موهام خیس بود . به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم بره من موهامو خشک می کنم بعدا میام . سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه بود مداحی هم داشتن . مامانم پسرخالم با خانومشو دعوت کرده بود برا شام ( عروسی همونایی که با گریه فریبرزو کشوندم رفتیم آتلیه . عکساشم دیدین) ما هم رفتیم . جمعه صب که بیدار شدم تاااااا غروب مشغول تمیز کاری خونه . اما خیلی حال کردم . خونه برق می زنه . یه کف به افتخار خودم ... کمی هم تغییر دکور دادم . غذا هم غذای مورد علاقه فریبرز(عدس پلو با گوشت) درست کردم + فلافل برای اولین بار . خیلی خوشمزه شد . ایول به خودم . دیروز می خواستم برم بیرون خرید کنم ولی دیگه افتادم به جون خونه و بی خیال خرید شدم . تازه آخرش گفتم که چی می خواستی بری اون همه پول خرج کنی ؟ هم خونه تمیز شد و هم پولام خرج نشد . دیگهههههههه . آها امروز یه مسخره بازی درآوردن و گفتن باید جاهامونو اینجا عوض کنیم . مالیچی ها یه طرف و بازرگانیچی ها هم یه طرف . ما ۴ طبقه ایم و طبقه ما این ۲ بخشه . حالا جام عوض شده ولی میزم بزرگتر شده . وسایلم خیلی زیاده میز بزرگتر لازم داشتم . بعد از اینکه جابجا شدیم ! من خوشحال اومدم نشستم و خیلی با شخصیت کامیو روشن کردم که بیام بعد از یه هفته چیز میز بنویسم دیدم ای خدااااااااااا یوزر و پسورد می خواد . الان ظاهرا درسته . حالا تا یادم نرفته اینا رو هم سیو کنم تا نپره که اگه بپره من می دونم با اون . دخترخالم هم اون شب با شوهرش و بچش اومدن خونه مامانم . یه پسر گوگولی داره به اسم طا*ها . می خوام سی دی آهنگای شاد بچگونه براش بخرم . از کجا بخرم ؟ اون آهنگا بودن که چرا می خوندشون . یادتونه ؟ آهویی دارم خوشکله فرار کرده زدستم . دوریش برایم مشکله . کاشکی اونو می بستم ... . این دکمه پ من کار نمی کنه . چراااااااااااااااااااااااا ؟ از یه جای دیگه برش می دارم میارم می زارم اینجا . بعضی موقعام دکمه گ کار نمی کنه . دیگههههههه جمعه بعد خونه همکارم دعوتیم . با خواهرم می ریم . آخجون عاشق مهمونیای زنونم . خیلی خوشحالم که دوستای جدید زیادی برام کامنت می زارن . دوس دارم با همشون آشنا بشم و برم تمام آرشیوشونو بخونم . ولی متاسفانه وقت زیادی ندارم . دست دوستیشونو صمیمانه می فشارم و حتما باهاشون در ارتباط خواهم بود و لینکشون می کنم .
|
||
|
|
|
|
|
خوب من تا الانش که ۲-۳ تا وبو گشتم بیشتریا حال نداشتن و بهشون خوش نگذشته بود . اشکال نداره زندگانی همینه دیگه . یه روز خوب و یه روز بد . ما هم ۵ شنبه رفتیم خونه مامانم شام و موقع خواب برگشتیم خونه . جمعه اون هفته خوابیدم تا ۱۱ ولی این هفته از صب ساعت ۸:۲۰ یکسره گوشی این همسری زنگ می خورد و باهاش کار داشتن . منم بی خیال خواب شدم و پاشدم صبونه ردیف کردم . همسری رو که فرستادم رفت به کارام رسیدم و رفتم با مادر شوهرم که داشت میرفت مشهد خدافظی کردم . بعدش رفتم آرایشگاه برای پیرایش . نمی دونم این ماشین لباسشویی من مشکلش چیه ؟ سوراخ یه جاییش یعنی تازگیا اینجوری شده . یه وقتایی رد می شه آبش یه وقتایی هم برمی گرده بیرون . همون اولش هم اینجوری می شه . ۵ شنبه اینجوری شد بعد از اینکه از خونه مامانم برگشتیم ساعت ۱:۳۰ همسری درستش کرد . جمعه یه سری دستمال که تمیز بودن و فقط کف آشپزخونه رو باهاشون خشک کردمو انداختم توش بدون پودر شستش مشکلی پیش نیومد . سری دوم که لباس مشکیا رو انداختم و پودرم ریختم بازم آب و پودر برگشت و آشپزخونه دوباره خیس شد . منم از فریبرز یاد گرفتم و سوراخشو باز کردم و کار کرد . فقط دلیلشو نمی دونم چرا اینجوری می شه ؟ فرش کف آشپزخونه رو که خیس شده بود هم انداختم حمام غروب که فریبرز اومد رفت شستش . دیروز تو خونه کارایی که خیلی وقت بود حوصلشونو نداشتم انجام دادم و خیلی کار کردم ولی چون آروم آروم بود و نشستنی بود خسته نشدم زیاد . مثلا توی گنجه رو ریختم بیرون و نشستم مرتبشون کردم . یه سری لباس اضافه که نمی دونم باید بندازمشون دور یا نه . کشوی لباس فریبرز و کشوهای تمیز کردم دلمو زدم به دریا یه سری از لباسایی که مال خودم بود و حتی از دوران مجردیم نگهشون داشته بودم انداختم دور . نمی دونم چرا اینقد خصیص بازی نفسم غلبه کردم . اتاق خوابه هم که گفتم داشت منفجر می شد از لباس اونم تمیز شد . دیشب فریبرز تو اینترنت دنبال چیزی می گشت یه سری کالبد شکافی ها رو نشونم داد که واقعا حالت تهوع گرفته بودم از دیدنشون . مغز آدمه رو ربخته بودن بیرون . یا تمام دل و روده آدمه رو آورده بودن بیرون و گذاشته بودن کنارش . اوققققققققققققق
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام ....
این پستم فقط فقط مربوطه به شوهر جون خودم .
آخه تو چرا اینقد خوش شانسی ؟ واقعا خدا خیلی دوستت داشت که منو سرراه تو قرار داد . هر چی بگم
از خوش شانسیت کم گفتم . به وضوح خودم اینو فهمیدم که خیلی خدا دوستت داره . آخه زبونم دیگه
قاصره از گفتنش . آخه تو چرا اینقد خوش سلیقه ای ؟ چقد ؟
هههههههههههههههههه . ۲ سال پیش ۲۰ آبان یعنی امروز که اون موقع مصادف بود با شب تولد حضرت
معصومه ! فریبرز به همراه مامانش و دختر خالش اومدن خواستگاری اینجانب . وای خیلی خیلی استرس
داشتم . دل و رودم داشت میومد تو دهنم . از چند روز قبلشم که گلاب به روتون
گفتیم واییییییییییییی ۵ روز مونده به ۲۰ ابان . اس*مس می زدیم واییییییی ۴ روز مونده وایییییییییی ۱
روز مونده . واییییییییییییییییییییی چن ساعت دیگه . از شانس اون روز از ظهر به بعدش تل خونه و موب
من قطع بود . خواهرام هم تا ۶ هیچ کدوم خونه نبودن . نمی دونستم فریبرز کجاس ؟ آیا میاد
خواستگاریم ؟
فروشیم و دارم شیرینی انتخاب می کنم . قرارمون ساعت ۸ شب بود ولی ازونجایی که خیلی هول بود
ساعت ۷:۲۰ رسیده بودن سر خیابونمون . به من زنگ زد گفت بیایم ؟ تو ماشین سر خیابونتونیم . منم
گفتم بابا هنوز نیومده که . بابا که اومد من که عین جنازه بودم از بس که بی جنبم همه جام یخ بسته
بود از استرس . انگشتام کار نمی کرد . الانم سردم شد از یادش . خواهرم اس داد به فریبرز و گفت
بیاین . آقا اومدن با یه سبد گل که خودم قبلا رفته بودم سفارش داده بودم باهاش و یه جعبه شیرینی
تر که خودش با سلیقه داده بود اونم کادو کرده بودن .
منم که یه بلوز سفید با یقه مشکی با یه دامن مشکی پوشیده بودم . فریبرز با خواهرم خیلی راحت
بود . راحت حرف می زدن ولی من کلن خفه شده بودم . به بابام نگفته بودم که خیلی با داماد آیندش
راحتم . مامان و دخترخالش هم در جریان قرار گرفته بودن که نباید جلوی بابام سوتی بدن . دختر خاله
ضایعش برگشت گفت عروس و دوماد برن با هم صوبت کنن و از این صوبتاااا
هم گفتیم ما قبلن صوبتامونو با هم کردیم . البته دیگه اینجا جو صمیمی شده بود .
خیر گذشت . وقتی رفتن بابام بهم گفت پسر خوبیه ظاهرا ولی خیلی تحویلش نگیر که فک کنن چه
خبره . تو دلم گفتم بابا کجای کاری تو ؟
وقتی رسیدن فریبرز یه ریز زنگ می زد بهم که چی شد و بابات چی گفت و مامانت چی گفت و تو چی
گفتی ؟ راستی تو کامیم عکس گل خواستگاریمو دارم . می زارم آخر پست .
کلن خوب و سریع همه چی پیش رفت برای مراسمم و حالا تا ۴ ماه دیگه هی باید بیام و
بگم دومین سالگرد فلان چیزه تا برسم به عروسیم که اون ۶ فروردین بود ..
هیچ حرف و ناراحتی هم تو مراسما نبود نه از طرف پدر و مادر من و نه از طرف مادر شوهرم . اون که به
هیچ وجه قصد نداشت خودشو دخالت بده تو کار ما دو تا . تنها موردی که کمی اونا دلخور شدن مراسم
بله برون بود که خونواده من رسم داشتم همه چی مکتوب باشه و خونواده اون نه . البته به خودمون که
چیزی نگفتن تو خونشون اظهار ناراحتی کرده بودن و فریبرز هم به من گفت . حالا سر فرصت می
گم بهتون . من خودم که اصلا این کارو قبول ندارم . ولی از دست این بزرگترا |
||
|
|
|
|
|
من امروز اصلن رفتارم عین دیروز نیس . یه لیندای مهربون و ناز
شماس .
بزنمشون . آخه برداشته یکیشون اسپری ضد عفونی کننده دست آورده . صبح زودتر اومده همشو فروخته
یدونه نگه داشته برا من . می گم یدونه که به درد من نمی خوره که . بخوام بخرم برای خودم و همسری
و اعضای خونوادم هم باید بخرم حداقل برای اون خواهرم که مدرسه می ره و اون یکی که دانشگاه می
ره . منم گفتم نمی خوام .
واکسن آنفولانزا هم می گن شرکت می خواد درخواست بده برای پرسنلش بزنن . آخه ما با وزارت
بهداشت خیلی ارتباط دوستانه داریم
بندن . من بازم می گم آخه من آنفولانزا نگیرم ولی دور از جون همسریم بگیره چه فایده داره ؟ اصلن من
به جاش بگیرم و بمیرم .
دیشب رفتم خونه مامانم . تمام حرفای دیروزم هم پس می گیرم اصلن . حالا ما یه چیزی تو دلمون
قلمبه شده بود بهترین جا اینجا بود که بیام از دلم خالیشون کنم . جلوی در خونشون که رسیدم دوست
دوران مجردیمو دیدم . بعدش با مامانم رفتم خونه دوستش (همسایمون)که مریضه . بعد که اومدیم خونه،
خواهر کوچیکم با معلم دوران راهنماییش که خیلی باهاش دوسته و با مامانم رفت و آمد داره اومدن از
بیرون خونه و کمی با معلمش نشستیم حرفیدیم . بعدش به خالم زنگ زدم و بهش گفتم تا ۲۰ روز دیگه
حتما حتما میایم خونتون . حالا یه چیزی هم می خوام برا خونش بخرم ولی نمی دونم چی ؟
همکارم امروز از مشهد اومد . برامون شیرینی آورده بود . رفتنی گفت چی دوس داری برات بیارم ؟ گفتم
بی زحمت یک کیلو زعفرون
دیگهههههههه
|
||
|
|
|
|
|
خاله کوچیکم از اون روزی که عروسی کردیم خیلی بهم غرغر می کنه که تو چرا اصلا نمیای خونمون ؟
آدم شوهر می کنه که عوض نمی شه . خالشو فراموش نمی کنه . این خالم باهاش جوریم نه که از نظر
سنی به ما نزدیکتره اون موقع که مجرد بودم تقریبا با هم دوس بودیم . فک می کنه واسش کلاس می
زارم . در صورتی که اصلا اینجوری نیس . هیچ کدومشون آدمو درک نمی کنن . خودتون حساب کنین من
شاغلم و تمام روزای هفته میرم سرکار . ۵ شنبه هم که ۲ خونه ام . می مونه جمعه که به کارای خودم و
خونه می رسم . خوب منم به استراحت احتیاج دارم . منم می خوام یه روز خونه ی خودم باشم . دوس
دارم یه روز تنها با شوهرم باشم و کنار هم استراحت کنیم . اما کو گوش شنوا ؟ حالا تو این ۱ روز و
نصفی که تو خونه ایم هم به مامان خودم سر می زنیم و هم به مادر شوهرم . خوبه شانس آوردم
مادرشوهرم نزدیکه . ۱ ساعته میریم و برمی گردیم . تازه از همه این حرفا گذشته من بیشتر باید فکر کار
فریبرزو بکنم که نه شب داریم نه روز ! یه دفعه زنگ می زنن باید خودشو برسونه محل کارش . همیشه
کارش اورژانسیه . همین خونه مامانم هم میاد همیشه فکرش پیش کارشه .
خالمو اینجوری نیس که اصلا نبینمش . خونه مامانم هزار بار دیدمش . عیدم که با مامانمینا و اونا رفتیم
مسافرت و همش با هم بودیم .
دیشب زنگ زد خونه که برای آخر هفته دعوتمون کنه . بعد از اینکه کلی با هم حرف زدیم و کلی باهاش
شوخی کردم و از دلش درآوردم که زیاد وقت مهمونی بازی ندارم بهش گفتم که با فریبرز صحبت می کنم
اگه کار نداشته باشه میایم . بهت خبرشو می دم . قبل از اینکه به من زنگ بزنه زنگ زده به مامانم و
باهاش صحبت کرده . مامانم بدون اینکه شرایط ما رو در نظر بگیره که آیا کاری داریم یا شاید قرار دیگه ای
داشته باشیم گفته آره میایم لینداینا هم میان . انقد به من برخورد که حد نداره .
بعد که به فریبرز گفتم گفت باشه چشم ولی به خاله زنگ بزن بگو ۲۰ روز دیگه نوکرشونم هستم ولی
الان نه . منم خوب قبول کردم . به مامانم که زنگ زدم گفت من به خاله قول دادم ۵ شنبه میریم . شاید
اون برنامه ریزی کرده باشه . منم برای اولین بار تونستم از خودم در برابر مامانم دفاع کنم . گفتم فریبرز
شرایطش طوری نیس که بتونه این هفته بیاد . شما اگه دوس داشتین برین ما ۲۰ روز دیگه میریم .
احساس کردم انتظار نداشت ازم این حرفو بشنوه ولی واقعا دیگه نمی تونستم خودمو مثل همیشه
نادیده بگیرم . مامانمو خیلی دوس دارم ...
اون دختر خالم که تا پارسال شاغل بود هر کی می گفت بهش که چرا کم میری و میای ؟ خالم
(مامانش)جوابشونو می داد می گفت خوب وقت نداره . و هر کی که می گفت می خوان برن خونه
دخترخالم ! خالم (مامانش)می گفت : هر کی می خواد بره خونه اون به جاش بیاد خونه من قدمش سر
چشم . اون وقت نداره . الان که دیگه کار نمی کنه دختر خالم اونم هی به من می گه چرا تو زیاد رفت و
آمد نمی کنی ؟ منم گفتم یادت رفته خودتم یه روزی شاغل بودیا تو دیگه باید منو درک کنی ...
بابا سالی چن بار مگه باید بریم خونه هم ؟ یا همو ببینیم ؟ من همیشه خونه مامانم همه فامیلا رو می
بینم ولی نمی دونم چه کاریه که حتما باید پاشم برم خونشون ؟
حالا پاشم الان زنگ بزنم به خالم بگم بعدا میایم . یه پس هم حرف ازش بشنوم
من اصلا خودم هم زیاد از این مهمونی بازیا خوشم نمیاد . تمام وقت آدمو می گیره . جای این که هی
برم مهمونی و واسه صابخونه زحمت درست کنم خوب دوس دارم برم خریددددددددد . من جمعه ها هم
دیگه وقت ندارم که برم واسه خودم خرید کنم . خدا رو شکر که خونواده فریبرز زیاد اهل این مسخره بازیا
نیستن .
من مهمونی برم آخه باید مهمونی هم بدم خوووووووووووو . خدایا من اصلا دوس ندارم یعنی وقتشو
ندارم . حوصلشم ندارم . ماشاللا یکی دو نفرم که نیستن ایلی تشریف میارن . این خالم که ۲ تا بچه
داره ولی اگه مثلا هر کی بخواد بیاد خونواده خودمم دعوت می کنم . ماشالللللللللا ...
خوب دیگه غرغر بسه برم کمی به کارام برسم .ببخشید که سرتون درد گرفت . من این حرفا رو به شما
هم نگم دیگه دیوونه می شم .
|
||
|
|
|
|
|
دیگه داره سرد می شه ها ...
دیروز شوری رو که درست کرده بودم سرشو باز کردم . به خیر گذشت . ۲ تا دبه ها مشکلی نداشتن و
خوشمزه شده بودن ولی اونی که تو یه سطل کوچیک درست کرده بودم کمی روش کپک زده بود . ممکنه
که درش محکم نبوده باشه . روشو ازش برداشتم و گذشتمش یخچال . فقط نمی دونم این همه شورو
چیکارشون کنم ؟
شن . مامان اینا هم که خودم نمی تونم ببرم تا آخر هفته وایسم فریبرز براشون ببره . مادر شوهرم هم
که شور نمی تونه بخوره فشارش میره بالا . خودمم نمی دونم چرا اصلا هوس خوردنشو نکردم . حالا
امیدوارم نمونه رو دستم . اداره هم سخته برام آوردنش تا ناهار با همکارا بخورم . چون اینجا سنگم برا
ناهار بیاریم چون دور همیم خورده می شه .
دوس داررررمممممم که نگو . دیروز ناهارم که نخوردم که
غروب می خواس بیاد خورشت کرفس درست کردم . اه عین زنای حامله می مونه . هوس می کنه دیگه
بیخیال نمی شه همون موقع باید بخوره . منم که کرفس تو فریزر نداشتم می خواستم برم از بیرون
بخرم هر چی با خودم کلنجار رفتم تنبلیم اومد آخرش رفتم از مامانش گرفتم .
پریشب رفتیم خونه مامانم فریبرز وسایل ترشی واسه مامانم خریده بود . مامانم پارسالم زحمت کشید و
واسمون درست کرد همین طور امسال
جاری چهارشنبه شب ! مادرشوهر و دختر خاله شوهر و شوهرش و خاله شوهر و دعوت کرده بود که
خالش نتونسته بود بره ولی بقیشون رفته بودن . دیروز مامان شوهر هی از خونه جدیدشون تعریف می
کرد که اینکارو کردن و اونکارو کردن و پذیراییشون چه مدلی بود و چی خریدن و چه می دونم از این حرفا .
آقا ما هم که حسسسساس ایضا حسسسسسود
مقادیر قابل توجهی پاچشو گرفتم و بعدش دیگه روابط حسنه شد .
می خوام فرشا رو بدم بشورن . برا اینکار هم آدرس یه جایی که مطمئن باشه می خوام و هم یه
مرخصی که خودم خونه باشم . فریبرز هی می گفت نمی خواد و بزار برا سال دیگه و هی غرغر . دیشب
در راستای پاچه گرفتنای اینجانب و ناز کشیدنای اوشون ازش قول گرفتم که بزاره اینکارو کنم
خوب ۱ سال و ۸ ماهه که زیر پامونه احساس می کنم تیره شده روشون . برا عیدم که دیگه همه جا
سرشون شولوغه و انقد باید ناز کنن ...
واقعا انگار بمب توش ترکیده و حتی لباسای فریبرز دیگه از لوستر کم مونده آویزون بشن . نمی دونم
چیکار کنم با این شوهر شلخته ؟ من همیشه که در حال تمیز کردن خونه ام با خودمم فک می کنم اگه
من یه بچه هم داشته باشم باید چه خاکی بر سرم بریزم از دست یه شوهر شلخته و یه بچه ؟؟؟
راستی دیشب فیلم خروس جنگی رو دیدیم با هم . یه فیلم دیگه هم دارم که هنوز ندیدیمش و نمی
دونم کی بشه ببینیم ؟ اسمش پاتو زمین نزار
دلم اینجا رو می خواد
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام . دارم روزا رو می گذرونم . هوا هم که عالیه . توی راه که داشتم میومدم به این فک می
کردم که چقد این هوا رو دوس دارم . بعدش بیشتر دقت کردم به همه چیز . چقد همه جا قشنگه . انگار
بارون همه جا رو حسابی برق انداخته . بعدش به رنگ برگ درختا نگا کردم . به به رنگشون شده زرد و
قرمز . اصلا من عاشق این هوام . هر چی بیرونو نگا بندازم سیر نمی شم . میز کارم هم کنار پنجرس .
یه درختم روبروی پنجرمه . یه مانتو کتون پوشیدم و لای پنجره رو هم باز گذاشتم . هی بیرونو نگا می
کنم و کیف می کنم . یه سرمای مطبوعی هم میاد تو . ولی یه بدی داره اونم اینه که چایمو که میاره زود
یخ می شه و از دهن می افته ...
امروز تقریبا دیگه خوابم نمیاد وای دیروز اصلا نمی تونستم چشامو باز نگه دارم . فقط یه چوب کبریت لازم
داشتم که چشام رو هم نیفته .
پریشب توی باشگاه حسابی عرق ریختم . از خودم خیلی کار کشیدم . مربیم جلسه اول بهم گفت که
چاقی اصلا ربطی به خوردن نداره فقط الان که میای باشگاه باید جوری لباس بپوشی که عرق کنه همه
جات . منم بعد از اون یه شلوار پشمی کشی تنگ دارم که می پوشمش ولی یه بلوز نتونستم پیدا کنم
و همچنان آستین کوتاه می پوشم . وقتم نکردم که برم بخرم . دنبال یه مشکی استرچ که آستین دار
باشه . من چاقم . اینقد نگین که من لاغرم . یه چیزی بگم بین خودمون باشه . توی باشگاه وزن کردم
خودمو ۶۰ بودم . قدم هم ۱۶۰ الی ۱۶۳ . منی که پارسال برای عروسیم ۵۳ بودم . یعنی به راحتی و
بدون اینکه خودم زیاد حس کنم دارم چاق می شم . کافیه مثلا هر ۲ سال یه ۷ کیلو به وزن من افزوده
بشه . دیگه خودتون تصور کنین منو چند سال دیگه .
چاقی . نه ! هیکلم اون انتظاری که خودم دارم نیس . حالا از این به بعد تو غذا خوردن هم رعایت
می کنم .
لذت دنیوی محروم بکنم
وای یخ زدم برم پنجره رو ببندم . من همش نگران سقف خونمونم که داره نم میده . آخه بارون میاد پشت
بوم خشک نمی شه که آقاهه بیاد ایزو*گامش بکنه . شمام دعا کنین فقط سقف نیاد پایین .
تازه ساخته اینجوریه .وای به حال خونه کلنگیا . واه واه واه ...
اینه که به اون گوشه نگا بندازم ببینم اومده پایین یا نه !
خوب من اومدم پایین از منبر بعدی بره بالا ...
|
||
|
|
|
|
|
ما در تاریخ ۸/۸/۸۸ یعنی دیروز جمعه به همراه پدر و مادر و ۲ عدد خواهر و البته شوهرشوهر رفتیم
مراسم نومزدنگ یکی از فامیلای مامانمان . خیلی خوب بود و خوش گذشت .
اصلا قرار نبود که بریم . مامانینا
نومزدنگ دعوت بودن . داشتم به فریبرز می گفتم تو خونمون اینا رو که گفت ما هم نومزدنگو بریم . باور
کنین تا لحظه آخر هی گفتم بریم نریم بریم نریم ! آخه سقف خونمون هم نم داده باید دیروز منتظر یه
آقاهه می موندم که با همسایمون هم بیاد سقفو ببینه و هم برن پشت بوم . منم نه حمام رفته بودم و
نه آرایشگاه . خولاصه تا لحظه آخر هی گرفتار چه کنم چه کنم شده بودم . فریبرز می گفت من مشکل
ندارم و آماده می شم سریع . بعدش می گفت : به خاطر تو می گم بریم وگرنه واسه من فرقی نمی
کنه . می خوام بریم به تو خوش بگذره . منم حرص می خوردم که بابا من آماده نیستم . بعد از اون ور
اون ۲ عدد خواهرام هم می گفتن بیاین شمام . فریبرز می گفت : لیندا نمیاد . رفتیم به ما نزدیک بود
سریعتر از مامانینا رسیدیم و رفتیم یه سبد گل هم البته از طرف مامانمینا گرفتیم و منتظر شدیم تا اونام
رسیدن به ما .
وای عروس و داماد نازی بودن . عروس تپلی ولی خیلی مرتب .عروس متولد ۶۲ و دوماد متولد ۶۶ .
درسته ! اشتباه ننوشتم ... دوماد مامانش دخترعموی مامانمه و با هم خیلی دوستن .
این آقا دوماد کوچکترین پسر و کوچکترین فرزند خونوادس و از اون یکی برادراش هم هل تر بوده . خدااااااااا
خیلی ناز بود . انقدم که رقاص بود همین که اومد می خواست برقصه ولی نشوندنش سر جاش . موقع
کیک بریدن یه آهنگی می زد مخصوص قرای کمر دوماد . خیلی خندیدیم از دستش . عروسم خیلی ناز
بود ولی مشخص بود بزرگتره . ایشاللا که خوشبخت بشن مادر ...
من ۵ شنبه با اجازه همه بزرگان نرفتم باشگاه . از شرکت با ۲-۳ تااز همکارام رفتیم شوی لباسی که
کوچه پایینی اینجاس . جنسای جالبی نداشت زیاد ولی رفتیم که بعدش پشیمون نشیم . بعدش با
خواهرم قرار داشتم که بهش یه چیزی می خواستم بدم . بعدش یه چیزایی بود که فریبرز ازم خواسته بود
ببرم بدم دفتر مرکزیشون توی میدون توحید به مدیرشون بدم . با خواهرم بردیم اونا رو دادم بهش . بعدش
واقعا این لطف فریبرز شامل حالم شد که اجازه بده من برم خونه مامانم و اونجا ناهار بخورم . من این
فداکاری همسرمو هیچ وقت فراموش نمی کنم
اونجا بزارم ...
دیگهههههه جونم براتون بگههههههه ... به به هوا هم که عالی شده . خوشم میاد که اصلا آفتاب جرات
تابیدن نداره تو این هوا . حسابی سوسک شده . انقد بدم میاد از این آفتاب . همیشه هر جهتی که من
راه می رم آفتاب مستقیم تو چشای منه . امروز صب که داشتم میومدم تو دلم انقد بهش خندیدم ...
راستی من دیشب ساعت ۵/۳ خوابیدم و صبم با خواهرم اومدم ساعت ۶ بیدار شدم . الان چشام باز
نمی شه .. خدایا تا غروب چطور بیدار نگه دارم خودمو . تازه بعد ازونم که باید برم به امر خطیر آشپزی و
همسرنگهداری ! بپردازم . خدا جونم کمکککککککککککککک ! تازه فریبرز امروز ناهار نداره اونو چیکار کنم
حالا ؟
خوبیه ؟ واقعا هم نمی خوام بخورم چون امروز زرشک پلو با مرغه و من دوس ندارم غذاشو .
ای کارد بخوره تو اون شکمت که از الان به فکر شکمتی لینداااااااااا !
|
||
|
|
|
|
|
من هنوز سرماخوردگیم خوب نشده . شب که استراحت می کنم و می خوابم صب حالم خوبه ولی چون
بعدش همش در حال فعالیتم بدنم تا غروب ضعیف می شه . می رم خونه حالم بد می شه .
دیروز باشگاه هم رفتم . اومدم خونه بدتر شده بودم . دیدم فریبرز هم خونست . حال اونم بده سرما
خورده . تقصیر خودشه بهش می گفتم نزدیک من نیا تو هم می گیری میگفت اشکال نداره منم می
خوام سرما بخورم .
خودش و من از بیرون غذا سفارش داده بود که من اون موقع گشنم نبود مال خودمم دادم برد ادارشون
برای ناهار امروزش . براش سوپ درست کردم . گفتم پسر خوبی باشی اینو بخوری واست یه غذای
خوشمزه هم درست می کنم . چند روز پیش یه دستور غذا از همین تلویزیون خودمون دیده بود خوشش
اومده بود ..
منم درست کردم . درواقع همون ناگت مرغ بود ولی مرغشو چرخ کردم و سس خردل هم باید بهش می
زدم با تخم مرغ و ادویه که من سر شام یادم افتاد که سس یادم رفت بزنم البته بهتر چون با این سرما
خوردگیمون بدتر هم می شدیم . بعدش عین کتلت درستش کردم و خوابوندمش توی پودر سوخاری و در
نهایت اونو سرخ کردم . خوشمزه بود .
انقد خندیدم از دست فریبرز . یه پتو روش انداختم گفت پاهام توی تو باشه . بعدش گفت یه پتوی دیگه
اونم انداختم روش . تازه گفت کاپشنمم بده . گفتم دیگه خودتو لوس نکن . بعد مثلا خوابیده بود یه دفعه
می گفت : واییییییییییییییییییییی . یا برای خودش آواز می خوند . دقت کردین که همش هم می خورد .
شربت آبلیمو هم ازم خواست براش درست کردم . چای و بیسکوییت هم همین طور . فک کننننننن ... ۳
مدل هم غذا خورد از غروب تا شام . حالا من مریض بشم میل به غذا ندارم زیاد .
تازه یه چیزی ! خودشو یه بار زد به بیهوشی . من انقد ترسیدم . خیلی فیلمه .
هیم غر می زد . خدای من کلافه شده بودم از دستش . خودمم مریض بودم حوصله نداشتم اصلا .
دیگه مریضی اون باعث شد که قهرمونم ادامه نداشته باشه .
راستی اولین بار بود از چرخ گوشتم استفاده کردم بعد از ۱ سال و حدودا ۸ ماه . بزن کف قشنگرو به
افتخار لیندا .
پی نوشت : خووو مگه چیه ؟ همه توی وبلاگاشون به این موضوع اشاره کردن گفتم منم
بگم : ما هم دیشب شوفاژامون راه انداختیم . کف اتاق تقریبا داغه . ایول . من میرم می
شینم اونجاهایی که داغه
|
||
|
|
|
|
|
اوووووووووووه چه خبره اینجا مگه ؟ چرا اینقد سوت و کوره ؟
حوصلم سر رفت ... دیگه می خوام خودمو بزنم . یکی بیاد منو بگیرههههههههههه .
نه اینجوری نمی شه باید منم برم سر کارم .. برم کمی پول حلال بدست بیارم .
از صب که پاشدم سرم به شدت درد می کنه .
زودتر از دیروز اومدم بیرون از خونه ولی دیرتر از دیروز رسیدم شرکت .
دیشب انقد گیر دادم به همسری انقد گیر دادم تا وقتی رفت سر شیفت و بهم زنگید حرفمون شد .
اصلا به من چه ؟ دیروز رفتم که آب بدم به گلای مامانش . چراغ تراسو همونجوری روشن گذاشته و
خاموشش نکرده . بهش گفتم خاموشش کن ولی یادش رفت . رفتنی وقتی من داشتم از پنجره بهش
دست تکون می دادم دیده چراغ تراسش روشنه . بعدش به من که زنگ زد گفت ... گفتم خوب ؟ گفت
فردا تونستی خاموشش کن . منم گفتم خوب حالا . گفت : خاموشش کن دیگه . چی می شه مگه ؟
منم که از غروبش آماده حمله بودم بهش گفتم : اصلا به من چه ؟ غلط نکردم که ........
دلم به حالش سوخت ولی اصلا حقش بود . خوب خودش بره خاموش کنه . من حال ندارم .
|
||